سلام به همه دوستان خوب خودم
بعد از مدتها اومدم که بنویسم از بس که این کامپیوترمون توی بازی بود من دیگه قید همه چیز را زده بودم و زیاد نت نمی رفتم
این کامپیوترمون را پیش هر متخصصی که بود بردیم و کسی متوجه عیب اون نشد تا این که یه نفر به دادمون رسید و متوجه عیب اون شد و کامپیوترمون شفا پیدا کرد
یه چند روزی هست که خواهر شوهرم اومده و دیگه بچه ها همش خونه ی مادر شوهر هستند و با بچه ها بازی می کنند و یه خورده خونه در آرامش هست
البته خونه ی بی بچه سوت و کوره ولی برای یه مدت کوتاه خوب و جالب هست همسرم هم این چند روز بیشتر پیش من بوده و در کل روزهای خوبی داشته ایم خدا را شکر
دیگه از خودم اگه بخوام واستون بگم اینکه مامانم که سه چهار سالی میشه که طبقه پایین ما زندگی می کردند دیگه خونشون آماده شده و دارن از پیش ما می رن البته جای دوری نمی رن سه چهار تا خونه اون ورتر می رن ولی خب قبلا باهم توی یه خونه زندگی می کردیم خیلی جذابتر بود خب انشاالله هر جا زندگی کنند سالم باشند یه خورده کم و زیاد فرق نداره
دیگه اینکه کما کان فوتسال را داریم می ریم و برای من که خیلی جذابتر و هیجانی تر شده یه خورده از بچه هایی که قبلا می اومدند رفته اند و بچه های جدیدتر جاشون را گرفته اند .هنوز هم من نوک حمله بازی می کنم هر وقت این حرف را جلوی همسرم بگم خیلی می خنده و میگه چنان می گی نوک حمله که آدم چه فکرهایی که نمی کنه .خب دیگه آدم خودش باید خودش را دست بالا بگیره
دیروز یه مطلبی یه جایی شنیدم که برام خیلی جالب بود حتما شما هم شنیدید و اون اینکه اگه کسی داره پشت سر شما حرف می زنه بدون که شما دوتا پله از اون بالاترید
دیگه اگه این هفته کم تر اومدم پیشتون بدونید که مامان اسباب کشی داشته البته حالا دیگه تصمیم گرفته ام که هر طور شده نت را بیام
مثل همیشه شما را به خدای بزرگ می سپارم
نظرات () سلام به همه ی دوستان خوب خودم
از همه ی دوستان معذرت می خواهم که نتونستم بیام پیشتون
از اون زمانی که مادر بزرگم فوت کرد تا به حال دیگه من چیزی ننوشته ام اتفاقات زیادی از اون زمان تا به حال افتاده برایمون که انشاالله همه را سر فرصت براتون تعریف می کنم
می دونم که اون دوستان قبلی را به خاطر اینکه بهشون سر نزدم همه را ازدست دادم ولی امیدوارم که بتونم دوستان جدیدی پیدا کنم
خب دیگه از این به بعد بیشتر میام اینجا و از خودم براتون می نویسم
فعلا خدا حافظ
نظرات () به نام خدای مهربان
سلام به همه ی دوستان خوب خودم
شرمنده روی همتون هستم که نتونستم بیام پیشتون حالا براتون عرض می کنم که چرا نتونستم بیام پیشتون
اگه یادتون باشه قبلا گفته بودم که مادر بزرگم مدتی بود که حال خوشی نداشت و اکثر روزها بهش یه سری می زدم و نمی تونستم بیام نت تا اینکه 29 تیر بود که یه روز با ما تماس گرفتند که حال مادر بزرگ بد هست اگه شوهرت می تونه بیاد ببیندش. عصر با هم رفتیم دیدن مادر بزرگ و دیدم که حالش خیلی بد هست و تا اون زمان مادر بزرگ من سه چهار بار سکته قلبی کرده بود و دو بار هم سکته ی مغزی کرده بود ولی تا اون موقع من به این حال زار ندیده بودمش
سریع همسرم گفتش که باید ببریمش بیمارستان من با داداشم تماس گرفتم و گفتم که سریع خودش را برسونه و متاسفانه پدر ومادرم هم رفته بودند مسافرت و نبودند
دیگه همه سریع اون را به بیمارستان رسوندیم و گفتند که دوباره سکته ی قلبی کرده و قرار شد ببرنش سی سی یو و دیگه ما شب اومدیم خونه و اون شب وقتی خواسته بودند بهش سرم وصل کنند خونش دیگه بند نمی اومده و دیگه این دستاش را اینقدر با باند و چسب بسته بودند تا خونش بند بیاد
خلاصه داداشم صبح روز دیگه اش رفته بود و دیده بودش ولی به من نگفته بود که چه حالی داره
برای ظهر با من تماس گرفت و گفت:که اگه می تونی خودت برو پیش مادر بزرگ وقتی من رفتم اصلا برام قابل باور نبود که اینقدر حال مادربزرگم بد شده باشه اینقدر جاهای مختلف دستش را سوراخ سوراخ کرده بودند تا بتونند سرم وصل کنند و هرجایی هم که سوراخ شده بود خونش دیگه بند نمی امده بود همه را با باند و گاز بسته بودند تمام دستاش سیاه و کبود شده بود و خودش اصلا دیگه رمقی نداشت
وقتی من و داداشم حالش را این طور دیدیم سریع با همسرم تماس گرفتیم و بهش گفتیم که چه وضع بدی داره و اون دیگه خودش را سریع رسوند بیمارستان و به درخواست شوهرم اومدند یه سرم قندی بهش وصل کردند و یه خورده حالش بهتر شد و می تونست یه خورده حرف بزنه من سریع تماس گرفتم با خواهرهام و گفتم بیان مادر بزرگ یه بار دیگه ببینند و اونها اومدند و اون موقع یه خورده حال مادربزرگ بهتر بود و یه خورده باهاشون حرف زد و من بهشون گفتم که شما ها برید من پیشش می مونم
من و عمه ام پیشش موندیم ولی لحظه به لحظه حالش بدتر شد و کم حال تر
یه چیزی که برای من خیلی جالب بود این بود که در لحظات آخر زندگیش دائم نماز می خوند و صلوات می فرستاد و هر چی من دستاش را نگه می داشتم که سرم قلبی اش رد بشه اول هر جوری بود دستش را از زیر دست من کشید و به حال خودش وضو گرفت و بعد هم به همون حال وخیمی که داشت به صورت خوابیده نماز می خوند و گاهی کم حال می شد و از حال می رفت و من با قاشق یه خورده آب بهش می دادم و باز هم شروع می کرد به نماز خوندن تا اینکه یه ساعت به نماز مغرب و عشا دیگه بی حال شد و دیگه نتونست زیر لب نماز بخونه و دیگه هر چی هم که خواستم بهش آب بدهم دیگه به هوش نبود و یه ساعت هم بعد از نماز مغرب بود که دیگه به رحمت خدا رفت
من غروب بود که با داداشم و خواهرهام تماس گرفتم و بهشون گفتم که خیلی حالش بد شده و دیگه همه اومده بودند و تقریبا به جز پدر ومادرم همه ی اون هایی که خیلی دوستشون داشت پیشش بودند
ولی پدرم همیشه افسوس می خوره که چرا به این مسافرت رفت و نتونست لحظات آخر پیش مادرش باشه . مادری که این همه هم دیگر را دوست داشتند
مرگ حق هست و گریزی از اون نیست ولی مرگ یه عزیز خیلی سخت هست . باور کنید دارم براتون می نویسم و از اون زمان تا به امروز چهل روز گذشته ولی اشکهام همین طور جاری هست هنوز من که نتونسته ام مرگش را باور کنم و به خودم بقبولونم که دیگه نمی تونم اون را ببینم
درسته که خیلی این آخری ها مریض بود و داشت زجر می کشید و من خودم هم تاب دیدن زجر کشیدنش را نداشتم ولی اینکه دیگه هیچ وقت نتونم اون را ببینم برام خیلی سخته
همیشه بهم می گفت : من اگه یه روز تو را نبینم دق می کنم . اگه یه روز نمی رفتم دیدنش این آخری ها باهام دعوا می کرد و می گفت : خانوم خانوم ها سایتون سنگین شده یا اگه اونجا بودم و می خواستم که برم می گفت: یه خورده دیگه پیشم بنشین بعد برو
ولی خوشحالم که تا اون جایی که از دستم بر اومد براش کوتاهی نکردم و اگه کاری داشت براش انجام دادم .روحش شاد
خیلی معذرت می خوام که با حرفهام شما را ناراحت کردم دیگه بیش از این نمی تونم ادامه بدهم
همه تون را به خدای منان می سپارم
مشکل اینترنت ما هم حل شد و از این پش بیشتر آپ می کنم
نظرات () به نام خدا ی خوب و مهربون
سلام به همه ی دوستان خوب خودم
ممنون که اینقدر نگران حال من بودید . شرمنده هستم که نتونستم توی این مدت بیام پیشتون . مشکلات زیادی بوده که از همه مهمتر مرگ مادربزرگم بوده که هنوز هم نتونسته ام با خودم کنار بیام که کسی که این همه همدیگر را دوست داشتیم برای همیشه از پیشمون رفته
انشاالله وقتی یه خورده حالم بهتر شد میام پیشتون
بازهم از همه ممنون و سپاسگزارم انشاالله که همیشه عزیزانتون سالم و زنده باشند
نظرات () به نام خدای بزرگ و مهربون
سلام به همه ی دوستان خوب خودم
شرمنده هستم از همتون . واسه ی این که مشکلات زیادی توی این دوهفته داشتم و نمی تونستم زیاد بیام نت .اصلاً یه جوری بودم و زمانی هم که وقت داشتم این قدر ترس و اضطراب داشتم که دست و دلم با این کلید های کیبورد همراهی نمی کرد
ولی خدا را شکر که چند تا کوه را توی این دوهفته کندیم و یه بار سنگینی از روی دوشمون برداشته شد
خدا را صد هزار مرتبه شکر که عمل پسرم با موفقیت انجام شد و لی من تا چهارشنبه شب هزار مرتبه مردم و زنده شدم تا کارش تموم شد
اون شب یعنی چهارشنبه شب قرار بود ساعت ۵/٨ پسرم عمل بشه ولی دکترش اینقدر مریض داشت که تا ساعت ۵/١٠ نوبتش شد و گفتند می تونید یکی همراهش بیاد داخل من که اصلا دلش را نداشتم و همین طوری اشک هام جاری می شد و از همسرم خواستم که خودش بره داخل و به خاطر پزشک بودن خودش دیگه لباس پوشید و رفت به دکتر کمک کرد و حدود ۴۵ دقیقه طول کشید
خلاصه انشاالله هیچ وقت پشت در اتاق عمل نباشید حال خیلی بدی هست که هر کی رفته حال من را درک می کنه
دیگه امشب قرار بود نوبت اول بخیه هاش را بکشیم که گفتند هنوز زود هست و دیگه به فردا موکول شد
دیگه کوه بعدی دندون پزشکی بود که توی اون هفته یه چند سری رفتم
چند سال قبل یکی از دندان هام را کشیده بودم و حالا می بینم که دندان هام به خاطر این که جای خالی اون دندون را پر کنند دارند از همه فاصله می گیرند در نتیجه گفتیم بریم یه فکری به حال خودمون بکنیم
که هنوز باید یه چند سری دیگه باید برم و بیام
این که دندون پزشکی را یه کوه می دونم آخه از بس که از دندون پزشکی من می ترسم مخصوصا از این آمپولی که اولش برای کسی می زنند
دیگه این که گرما توی شهر ما بیداد می کنه آخه امسال تا آخر خرداد هوای خیلی خوبی داشتیم و دیگه بد عادت شده بودیم و از دست این گرما یه خورده کلافه شده ایم
به خدای بزرگ می سپارمتون
نظرات () به نام خدای بزرگ ومهربون
سلام به همه ی دوستان خوب خودم
اول از همه ممنونم از لطف همتون
روز چهارشنبه از مطب دکتر باهامون تماس گرفتند و گفتند که امروز دستگاهی که باهاش وسایلمون را استریل می کنیم سوخته و دیگه واسه ی چهارشنبه ی آینده بیایید
بیچاره پسرم گفت: دیگه من یه خورده ترسم ریخته بود و دوباره باید تا هفته ی آینده استرس داشته باشم آره بچه راست می گه الان دیگه عملش تموم شده بود و یه خورده از استرسهامون کم شده بود خب شاید حکمتی توی کار بوده الله اعلم
دیگه این که پنج شنبه شب که می گفتند امشب شب آرزوهاست دیگه بچه ها تا تونستند آرزوهاشون را گفتند و دائم هم از من می پرسیدند که آیا آرزوهاشون برآورده می شه یا نه ؟
جالب این جا بود که امیر حسین تا جمعه بعد از ظهر هم هنوز داشت آرزوهاش را ردیف می کرد برامون
عجب دنیایی دارند این بچه ها
نظرات () به نام خدای بزرگ و مهربون
سلام به همه ی دوستان خوب خودم
شرمنده زیاد نتونستم بیام نت نه فرصتش را داشتم نه به قول همشهری هام دل و دماغش را
قبل از هر چیز حلول ماه مبارک رجب و تولد امام محمد باقر را تبریک می گم به همه ی دوستان
من خودم به ماه رجب علاقه ی خاصی دارم یعنی بیش تر از ماه شعبان و رمضان دوست دارم این ماه را
چند روز قبل رفته بودم پیش یه دکتر پوست و امیر رضا را هم به خاطر یه لکی که از بچگی روی صورتش داشته برده بودم تا دکتر نظرش را بده که باید چی کارش کنیم
متاسفانه این لک زیر پلک قرار داره و وقتی به دنیا اومد این لک روی صورتش بود البته خیلی کم رنگ بود ولی الان دیگه خیلی پررنگ شده و روی اون مو روئیده و به همین خاطر رفتیم دکتر و دکتر نظرش این بود که خال های مادر زادی را قبل از سن بلوغ باید برداشت چون به سن بلوغ که می رسن بزرگتر می شن و به قول معروف ریشه می دوانند از داخل
خلاصه برای امشب برامون نوبت زده که بریم و این لک یا ماه گرفتگی را برداریم
بیچاره امیر رضا که خیلی می ترسه و می گه مامان ولش کن بگذار این لک باشه
من بهش می گم خودت خسته شدی از دست مردم از بس که ازت سوال می کنند که صورتت چرا این طوری هست می ترسم بر نداریم بعد ها پشیمون بشیم و اون وقت کارمون سخت تر بشه حالا دیگه امید به خدا می ریم و بر می داریم انشاالله که مشکلی پیش نمیاد
من خودم واسه ی این که نزدیک چشمش هست خیلی می ترسم همش می گم نکنه اتفاقی بیفته و بعداً خودمون را سرزنش کنیم که چرا همچین کاری را انجام دادیم
دیگه امید به خدا می ریم و انشاالله به امید خدا و به میمنت این روز مبارک عملش خوب باشه
دیگه اینکه امیر رضا کلاسش را همچنان می ره و کارهای قشنگی درست کرده و ما هم همچنان به فوتسال می ریم و عرق ریزان بر می گردیم ولی یه صد گرم از وزنمون هم کم نمی شه البته رژیم هم ندارم
دیگه داداشم هم واسه ی عروسی شون رفتند تالار نوبت زده اند درست روز تولد پسرم امیر حسین یعنی روز ١۴ مرداد دیگه انشاالله خونه شون تا اون موقع آماده بشه و مشکلی پیش نیاد
مادر بزرگم هم حالش بهتر هست ولی باید همیشه یه نفر پیشش باشه تا مشکلی براش پیش نیاد
دیگه این که ما را دعا کنید تا برای پسرم مشکلی پیش نیاد
همتون را به خدای بزرگ می سپارم
نظرات () به نام خدای بزرگی که همه ی بنده هاش را دوست داره
سلام به همه ی دوستان خوب خودم
اول از همه ببخشید که نتونستم بیام نت و براتون یه خورده نطق کنم
بعد روز زن و روز مادر را به همه ی خانمها و مادران عزیز و زحمت کش ایرانی تبریک می گم مادران ایرانی که همیشه فداکار بوده اند و هستند و خواهند بود . هر کس که مادر هست معنی کلمه ی فداکاری را خوب می فهمد
بعد اینکه دوباره مادربزرگم سکته ی مغزی کرده و البته الان حالش خیلی بهتر شده ولی این چند روزه دیگه ما می رفتیم و یه سره بهش سر می زدیم و اگر کاری از دستمون بر می آمد براش انجام می دادیم برای این خاطر دیگه زیاد خونه نبودم
امیر رضا همچنان کلاس معرق را می ره و کلی کارهای خوشگل درست کرده و یه دونه قاب عکس هم واسه ی من در روز مادر درست کرده بود که خیلی قشنگ شده بود و انشاالله که یه روز عکس کارهاش را براتون می گذارم
راستی کارنامه ی بچه ها را هم گرفتم هر دوتاشون معدلشون ٢٠ شده بود مثل اون ترمشون خب خدا را شکر که امسال هم به خیر و خوشی تموم شد
کلاس اسکواششون هم که دیگه از تیر ماه شروع می شه و دیگه هفته ای دو روز باید برن
در مورد کادوی روز مادر هم امیر حسین یه دونه روسری خیلی قشنگ برام خریده بود و جالب می گفت مامان این را با تخفیف روز مادر برات خریدم و هر چی ما می گفتیم خب چند خریدی می گفت فروشنده گفت تخفیف داره و دیگه نباید پول بدهیم خب فروشنده از آشنایان بود و بعد خودمون رفتیم و پولش را حساب کردیم
همسری هم دیگه امسال ما را شرمنده کرد واسمون طلا خریده یه چند تا النگو ی خیلی ناز به قول خودش این چند سالی که نتونسته برام یه کادوی خوب بخره امسال تلافی کرده خب دستشون درد نکنه
داستان این النگو ها هم جالبه
چند روز قبل داشتیم با زن داداشم صحبت طلا می کردیم و من بهش گفتم که توی فلان فیلم خانمه با شوهرش دعواش شده بود و به شوهرش می گفت : اگه من هم مثل زنهای دیگه از این جای دستم تا این جا النگو می بود احترام داشتم و از این حرفها امیر رضا هم پیش ما نشسته بود و داشت به حرفهامون گوش می داد در نتیجه همسری که به امیر رضا می گه واسه ی مامان برای روز مادر چی بخریم فوری امیر رضا بهش می گه برو واسه ی مامان النگو بخر
آخه توی شهر ما اکثر خانمها توی دستشون النگو هست و هر کی نداره یه جوری بهش نگاه می کنند که انگار اون خانمی که نداره خیلی وضع بدی داره
دیگه به خدای بزرگ و مهربون می سپارمتون
نظرات ()